جستجوی این وبلاگ

در حال بارگیری...
------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------------

سه‌شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مفهوم " فقط " درحاکمیت امیرعبدالرحمان خان




اشاره: با پوزش از خوانندگان گرامی؛ عکس های داخل متن فعلاً به نمایش نمی آیند. چند روز بعد، وقتی این مقاله به شکل مطلب  برگزیده درستون راست این وبلاگ قرار بگیرد، سعی می شود عکس ها ومتن به صورت آرایۀ پی دی اف دردسترس شما قراربگیرد. 

 نویسنده: نصیرمهرین

مشهورو مستند است، که امیرعبدالرحمان خان، درپای نامه ها، فرمانها ورساله های تبلیغی کلمۀ " فقط " را مینهاد. گاهی تقریبا ًدرهرصفحۀ رساله ها مینوشت که :  "صحح است دست خط کردم".(1)

دست نبشته های امیرپروضوح نشان میدهند که اندک سوادی داشت. وقتی پارۀ اسناد برجای مانده را پیرامون سواد یاتوان خواند ونوشت اودرکنارهم بگذاریم، این ادعا میتواند بهتر زمینۀ پذیرفته شود. درآنها می بینیم که امیرمیتوانست اندکی بنویسد. اما پروای آن را نداشت که حرف(ی) را درکلمۀ صحیح، نیاورد. معلوم است که عبدالرحمان نمیدانست که کلمۀ "صحح" اونیاز به حرف(ی) درمیان دو (ح) دارد.اینکه میتوانست یا نمیتوانست یک جمله را به درستی بخواند، از روی نوشته هایش میتوان حدس وگمان قرین به واقعیت را به کار بست که مشکلاتی درزمینه داشته است.


                        
نمونۀ ازخط امیرعبدالرحمان خان(2)

هنگام مکث به چرایی این کم سوادی او، اطلاعات پیرامون زندگی اوحاکی ازآن  است که عبدالرحمان درکودکی مکتب گریز وبیعلاقه به فراگیری درس بود. با وجودیکه امکانات و زمینه های فراهم شده برای او بسیار خوب ومساعد بودند، با آنهم نتوانست آدم با فرهنگ وادب ودارندۀ احاطه نسبی به معلومات زمانۀ خویش بار بیاید.   
امکانات و زمینه های مساعد برای رشد وپرورش اورادرعلاقمندی ها وغمخواری سردار محمد افضل خان به منظور با سواد شدن او بخوبی میتوان درک نمود. سردار افضل خان تنها یک پسر یا همان عبدالرحمان خان را داشت. به دیگرسخن عبدالرحمان، فرزند یگانه و دلبند پدربود. این موضوع هم سبب شده بود که حواس پدر به سوی اوتمرکز بیابد. برخلاف بقیه سرداران و شهزاده گان خانوادۀ سدوزایی ومحمد زایی که زنان و فرزندان بیشمارداشتند وحتا زنان و فرزندان خویش را نمی شناختند.(3)

تسلط امیردوست محمد خان براوضاع و تأمین وضعیت امنیت آمیزی که خانوادۀ امیرمیتوانست به حکومتداری وبهره گیری ازامتیازت آن بپردازد؛ امکانات مناسب را دراختیار افضل خان نهاده بود. افضل خان با استفاده ازآن اوضاع هنگامی که حاکم بلخ وشبرغان بود؛ از دوست محمد خان خواهش نموده بود، که عبدالرحمان را نزد او به مزارشریف بفرستند. وقتی عبدالرحمان به مزارشریف رسید، سردارافضل خان" مکتب خانه یی برای تعلیم پسرش سردار عبدالرحمان خان بنیاد نهاد. . . او را که قدم به مرحلۀ 9 سالگی نهاده بود، به معلم سپرد."(4)  
شادروان کاتب فیض محمد بزرگوار، تاریخی را که افضل خان دست پسر را به معلم سپرد،سال 1269 ق. نوشته است. ازآن تاریخ معلوم میشود که تا پس از مرگ امیردوست محمد خان (12جون 1863) که جنگ قدرت میان فرزندان او شعله ورشد، عبدالرحمان فرصت وامکانات کافی داشت که خواندن ونوشتن رافرا بگیرد. ولی حتا از سواد نوشتن وتفاوت میان س وص بی بهره ماند. اضافه برآن طی سالهایی که در بخارا به سر میبرد نیز فرصت های دراختیار داشت که خواندن ونوشتن را فراگیرد.
 اما چرآدم با سوادی نشد؟
حکم قطعی را نمیتوان ابرازداشت. شاید کند ذهنیی دامنگیراو بود که از اختلالات عصبی ویا عقلی ناشی میشود. آنچه ازسیرزندگی وگونۀ رفتارهای او نوشته شده وبر جای مانده است، آشکار می نماید که از آغازآدم بدخوی وبد سلوکی بود. وقتی سردارافضل خان روی به جمعیتی ازهمکاران نمود وگفت که" پسر دیوانۀ خودم را سپهسالارشما مقررنمودم "(5) ایا میشود این سخن را نادیده گرفت. واین ادعای افضل خان ونامیدن عبدالرخمان با چنان صفتی از زبان خود امیردر تاج التواریخ نوشته شده است.

یک موضوع دیگری هم است که میتواند به چرایی عدم علاقۀ او به درس پاسخ تکمیلی بدهد. عبدالرحمان ازهمان کودکی به امورحکمروایی و امرو نهی گمارده شد. در سن 12سالگی قایم مقام سردارافضل خان بود.به منظورپیشبرد امور، حیدرخان پسرمحمودخان بیات، ازکابل خواسته شد که به پیشکاری وی بپردازد. هنگام مرگ امیر دوست محمد خان والی تخارستان و بدخشان بود. درواقع هنوز ازمکتب خواند نوشتی را فرانگرفته بود که به مکتب تجربه اندوزی و فراگیری چگونگی سرکوبگری مردم ومالیه ستانی سپرده شد.

 آنچه عبدالرحمان در سالهای امارت خویش در کابل (1880-1901) انجام داد، دقیقاً مهرو نشان آموزش ها وعملکرهای او را ازآن زمان درشمال کشوربا خود دارد.

این است که عبدالرحمان خان، پیروزی را در زندگی در جنگ وسرکوب وقهار بودن نگریست. زیرا درهمان مکتب پرورش یافت.هراندازه که ازین مکتب تغذیه نمود، خویش را با سوادتر دید. سواد نزد اوچکونگی ایجاد شبکه های ارتباطی برای تصرف قدرت، برای تأمین ارتباط با خوانین ومتنفذین وسرانجام به دست آوردن ودل سپردن به انگلیسهابود. این سواد حکومتگیری وحکومتداری، به بیعلاقگی او به آموزش زبان وادب بیشتر میافزود.

او مزایای سواد حکومتگیری خویش را وقتی بیشتردید، که زمینه های مساعد بهانه جویی،هجوم نظامی انگلیسها، مرگ امیرشیرعلیخان وشورش مردم وسپس رهجویی انگلیسها برای خروج از افغانستان به استقبال او شتافتند. انگلیسها دست انتخاب را برسر او نهادند. گرفتن تفاهم انگلیسها برای نشستن او به تخت کابل وزیرکی هایی را که شخص عبدالرحمان به کار بست، همه حاکی ازبهره مندی او ازسواد سیاسی یک مطلق العنان بود که ازنظرفرهنگ ودانش وحتا آداب معاشرت جاهل بود. اما جاهل موفق وپیروزمند. جملاتی را که با همان بیسوادی مینوشت، اگربه جای س،ص ویابرعکس هم بود، نزد اواهمیت نداشت. زیرا درهیأت حکومتداری او توجه به آنگونه سواد وفهم، مهم نبود. اواهل استدلال وابراز دلیل ودلایل وشنیدن آنها نبود. پرورش عملی را درمکتبی دیده بود که نتیجه اش مطلق العنانی بود. درین مکتب خود راعقل کل، جامع الکمالات و به سخن امروزینه، فیلسوف هرچیز فهم میشناخت.
از همان روبود که پنداشته های خود را بالاتر ازهمه میدانست و به آنها به عنوان فکروعقیدۀ سایۀ خدا در زمین، لعاب آسمانی هم می بخشید. او تا مرزاین برجسپ مهر ونشان هم پیش رفت که " قهرمان زمان وخداوند آن سامان (افغانستان) " یاد شود (6)

بنابرین، آنچه اززمانۀ کودکی دردبستان مکروحیل، خونریزی ومالیه ستانی وقدرت جویی فراگرفت، گذاشتن تحکم " فقـــــــط " درپای فرمانها ولوایح کاملا ًمنطقی به نظرمیاید. " فقط " سخن نهایی شخصیتی بود که نه حرف خود را پس میگرفت ونه سخن وپیشنهاد ونظریۀ شخص دیگری قبول داشت. اگرصحیح را ( صحح) ویا مثال را (مسال) مینوشت، نوشتۀ مطلق العنان بود که هیچکس را یارای اصلاح آن هم نبود.

هرگاه درسایۀ دین ومذهب می نشست واحکام خود را درپرتو آیات قرانی و احادیث پیغمبراسلام صادرمیکرد، مطلقیت وساختاراندیشده گیهای سیاسی اش مجال و وقعی به پیشوایان دین ومذهب نمیگذاشت. درین زمینه نیزخود امیربود که سخن واپسین را با "ققط" مینوشت. نمونه ها یی را بیاوریم :
 *  بر محتویات وادعا های کتاب "سرشته وقانونات " سخن امیراست که با " فقط "، به صحه گذاریی نثر منشیان می نشیند:
" پس ازحمد صمدیکه مبنای زیست انسان واجرای دین ودولت را منوط به وجود مبارک پادشاه مربوط بعسکروسپا داشته تا هرکع گردن ازرشتۀ اطاعت فرمان فرما درکشد، او را ازدم تیغ بیدریغ بگذرانند . . . زیرا اوامر ونواهی الهی واحکام شریعت حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه والله والسلم، بسیاق اطیعوالله واطیعو رسول و اولی الامرمنکم ،بتوسط سیاست سلطان کماحقه اجرا میابد. . ."(7)
* دررسالۀ «الترغیب الجهاد الی فی امیر لبلاد کلمات.»( کلمات امیرالبلاد فی الترغیب الی الجهاد) ، به آن قدرت مطلقه دربرابرمردم چنین چهره یی می گیرد  ودست خط میکند : " اما بعد ( امیر عبدالرحمان خان ) میگوید امیدوار فقرۀ حضرت کردگارجهان امیرممالک افغانستان، امیرابن امیرالامیر ابن امیرالامیر عبدالرحمان خان که این موعظتی است عامه ونصیحتی است کامله وتامه برای مرحمة ودلسوزی اصناف اهالی کشور دیانة مظهر افغانستان . . .
                                                        امیر عبدالرحمان دست خط کردم ."(8)

سخنانی را که "موعظت" نامــیـده، برای منشی ها تقریرکرده تا بنویسند. پس آنها را دوباره شنیده ویا خوانده ودست خط نموده است. تأکید ی هم دارد که سخنان او برای عامه، کامل وتمام است. واین ادعای کامل وتمام بودن "موعظت" امیر، طرف دیگر چهرۀ ادعایی است که تصور و پندارپیرامون وجود هرگونه نارسایی و کمبود درفرمان ویا موعظت امیر رابرنمی تابد. از حاکمیت مطلقۀ او حکایت دارد.
البته عامۀ مردم باید بارمنت او را بردوش بکشند، که ازروی مرحمت ودلسوزی موعظت نموده است.!!

* درجای دیگراوصاف مطلق العنانی را"فقط" او چنین تبارزمیدهد:
" غیرحاضری سپاهی را وقتی که حاضر شد بسرخط او درج نمایند. در باب طلبات فقره همان است که سرطلب میرزا یا میجر بسرخط اودرج می نمایند. مدعااینکه نقدوجنسی که به سپاهی داده میشود باید درج سرخط اوباشد واسلحه واسباب تحویلی هر شخصی را نیزبه تکت سرخط او داخله نمایند.
                                                                                                          فقط. "(9)
*برای فرزند خویش سردرا نصرالله خان که مسافرت به سوی لندن را درپیش داشت، چارچوبی تعیین نمود که " فقط " در همان محدوده سخن بگوید وفقط!
هدایت نامۀ 33 فقره یی برای سردارنصرالله نوشته بود که مادۀ 15 آن چنین بود: " اگر حرف دشمنی با روس یاد شود، ویا از نور چشم بپرسند که روس دشمن افغانستان یا دوست؟ جواب مختصر قلیل اللفظ کثیرالمعنی بگوئید که : اگر روس ارادۀ پایمالی ما را ندارد، ماهم خیال  گرفتن آنطرف سرحد خود را نداریم . فقط
 اگر همراه زار یا وزیرمختاراوملاقات شد، این قدرمیگوئید که : ازسرحد داران ملک خود که همجوار سرحد داران ملک شما میباشند، همینقدر خبر دارم که از سرحد داران شما رضامندهستند. بنابر این من هم ازدولت اعلیحضرت امپراتورراضی هستم وبقای عمراین امپراطوررا دیرسال میخواهم فقط."(10)
                  
ادامـــــــــــه دارد

1-    امیردربسیارازصفحات  کتاب " اساس القضات " تألیف احمد جان خان الکوزایی(1311 ق.)، که 124 صفحه دارد؛ دست خط میکند. ومینویسد. " صحح است فقط" . مطبعۀ دارلسلطنۀ کابل.
2-    این نمونه از خط امیر عبدلرحمان خان را، سالها پیش نویسندۀ گرامی جناب عبدالشکور حکم عنوانی نویسنده فرستاده است.
3-    از زبان محمد یعقوب خان  مشهور به یقوب جان وزیر دربار امان الله خان، گفته شده است که روزی امیر حبیب الله خان از ارگ بوسیلۀ موتر بیرون میشد. کارکنان ارگ طبق معمول صف بسته بودند، در فاصله های نزدیکتر چند طفل به بازی مشغول بودند. امیر با رنارضایتی امر توقف موتر را داد وپرسید: اینها( اشاره با اطفال ) اینجا چه میکنند؟ آهسته به گوش امیر گفته شد که " نورچشمی ها هستند" . بچه های خود امیر بودند.
4-    کاتب فیض محمد . صص212-214سراج 2
5-     امیر عبدالرحمان خان .تاج التواریخ . 37 ترجمۀ غلام مرتضی خان قندهاری .به کوشش ایرج افشارسیستانی . 1369. تهران. چاپ هما
6-    تاج ص 16
7-    کتاب سررشته و قانونات . 1890-1900 تألیف گل محمد خان محمد زایی. ص اول . دارالسلطنۀ کابل
8-    کلمات میر البلاد فی الترغیب الی جهاد. 1886 ویا 1887دارلسلطنۀ کابل
9-    کتاب سررشته وقانونات. ص 31 
10- میر غلام محمد غبار  . افغانستان درمسیر تاریخ .ج. اول . ص 674 . غبار مینویسد که " اصل این دستورالعمل به امضای امیر عبدالرحمان خان در خن ادۀ " کبیر سراج" نواسۀ میر در کابل محفوظ وعکس هایی از آن در دست بعضی اشخاص موجود است .

میراث" فقط " 
                      
         نزد امیر حبیب الله خان


امیرحبیب الله خان سراج الملة و الدین، میراث بردارساختار استبدادی عبدالرحمان خان، به نهاد مطلق العنانی پیشینه تعدیلاتی رونما کرد و از شدت عمل آن دربرابرمردم کاست. ادارۀ کلیۀ اموررا گرچه شخص خودش نظارت می نمود؛ اما اشخاص دیگری را برای پیشبرد امور نیزبه کار گماشت و جلسات مشورتی نیز دایرمی نمود. اما سخن آخر از او بود وتصمیم گیرنده هم غیر از شخص امیر کس دیگری نبود. به این ترتیب با وجود تعدیل گونۀ حکومتداری پدرش، ساختارقدرت استبدادی را همچنان نگهداری نمود . یکی از مواردی که از آن ساختار می تراوید، در نماد فقط گویی بود که در دورۀ حکومتداری او همچنان ادامه یافت. آن چه در پایان میاید، خطوط به درازا کشیدۀ همان میراث است.


 . . .  خواستگاری بروند. انشاالله تعالی . فقط .امیر حبیب الله
 . . .   همین نوشتۀ مرا هم جهت اسامی فوق نشان بدهید. فقط

امیرحبیب الله خان هم مانند پدرش، در پای بسا از فرمان ها  و اوامری که صادر می کرد، فقط می نوشت. تا صراحتی باشد از قاطعیت تصمیم و برگشت ناپذیربودن آن تصمیم وسخنی که لازم دیده است. منظورما قاطعیت سلوک حکومتداری او در برابر مردم و رفع نیازهای شخص  و خانوادگی او است؛ نه در برابر بریتانیا که استقلال افغانستان را ربوده بود. در برابر سیاستمداران بریتانیایی و صحبت ها و پیشنهادات آنها؛ پدر وپسر، انعطاف داشتند. نمونۀ صحه گزاری به خط دیورند که مطابق په آرزوی بریتانیا عملی شد، از آن نمونه ها است که عبدالرحمان خان در آنجا نیز فقط نوشت.

چند نمونه ازفقط نویسی های امیرحبیب الله خان رامیاوریم وبا مکث وتأمل پیرامون موضوعات خوابیده درپشت آنها اصل گپ ومضمون را بازتر می نگریم.

فرمان ازدو اج امیر با محبوب السلطان(علیا جناب)


برای علاقمندان تاریخ و ازجمله علاقمندان زندگی امیرحبیب الله خان پنهان نمانده است، که وی شخص زن دوست به مفهوم خوشگذرانه و هوس بازانۀ آن بود. یعنی او نمی توانست به چند زن و همسردر خانۀ شاهانه قناعت نماید. برای اثبات این ادعا مدارک ثقه وانکار ناپذیر دردست است. اما ازجزییات وچگونگی ابراز آرزومندی ومیل امیر به همه زنان دختران وچگونگی ابلاغ خواهش او، مدارک اندک در اختیاراست. زیرا زنان حرم او بسیار بودند و پیرامون چگونگی به دست آوردن آنها، مدارکی که به آنها ضرورت احساس می کنیم، دیده نشده اند. چند باری که در زمان امارت امیر عبدالرحمان خان ازدواج کرد، آن ازدواج ها به لزوم دیدها به معیارها ونحوۀ نگرش عبدالرحمان برای تداوم حکومتداری برمی گشت. عبدالرحمان خان آن معیارها را درتاج التواریخ آورده است.(1)

اما آن چه شخص او پس ازمرگ عبدالرحمان به زن ها ودختران روی آورد،یکی از نمونه ها تأثیر گزارتر و دارندۀ ابعادی ازصحبت ها تواند بود. موردی که می خواهیم به آن بپردازیم،دارندۀ سند است و پیامد های آن هم دارای اسناد. و آن گونۀ ازدواج امیر است با محبوب السلطان دختر سردارمحمد یوسف خان وخواهر محمد نادرخان.
سندی که خوشبختانه برجای مانده وازتصمیم ودلایل امیر،همچنان ازنحوۀ مراجعه طلبگاران به خانوادۀ دخترحاکی است، ودر فرجام مبین فقط او است،فرمان یا دستورنامه یی است که امیر برای ازدواج با" محبوب السلطان " می دهد. نخست آن متن فرمان را می بینیم :

متن فرمان مؤرخ سه شبه 20 ماه محرم الحرام 1320

هو الله

" عالیجا اخوی مقام سردارعبدالقدوس خان ایشک آقاسی را واضح باد، از آنجا که محبت من دربارۀ کل اهل اسلام خصوصاً با اهالی افغانستان علی الخصوص دربارۀ اقوام خودمن میباشد،لهذا خواستم که بااولادۀعموی مرحوم سردارسلطان محمد خان هم خویشی کنم، تا همانطوری که قوم  واستخوان شرک هستیم ؛خون شریک هم شویم. بنابر آن می خواهم  که دختر اخوی سردار محمد یوسف خان پسرعموی سرداریحیی خان را جهت خودبه نکاح شرعی بگیرم. اگرچه خودشما کاکای آنها میشوید،امااز طرف دامادخیل که من باشم،میباشید. فردا یوم سه شنبه 20ماه محرم الحرام 1320 با اسامی ذیل بعمل هفت ویا هشت بجه بجای عموی سرداریحیی خان رفته، دختر اخوی سردار محد یوسف خان نواسۀ  سردار یحیی خان، مسمات محبوب السلطان را جهت من که یکی از بندگان شرمسار احسان حضرت الله، امیر حبیب الله هستم، خواستگاری کنید وبقرار رواج عالم جهت من مسمات مذکوره را بگیرید وبعمل  ده بجه با اسامی  مذکوره حاضر حضورمن شوید، در برج شمالی انشاء الله تعالی.

اسم اسامی که با خود شما جهت خواستگاری  میروند .
اول خود شما، عموی سردارمحمد عظیم خان، سردارعبدالله خان توخی، میرزامحمد حسین خان برگد کوتولی،سردارنورعلی خان.چهارنفرملاهای دربار.ناظرمحمد صفرخان. سید احمد پادشاه کنری. علی محمد خان پسر سردار ولی محمد خان مرحوم.
اسامی فوق را امشب خبر بدهید، که فرداشش بجه بجای شماحاضرشوند،هفت بجه به اتفاق خود شمابجای عموی سرداریحیی خان جهت خواستگاری بروند.انشاء الله تعالی، فقط . دستخط
   امیرحبیب لله تحریرشب سه شنبه 20ماه محرم الحرام 1320 همین نوشتۀ مراهم جهت اسامی فوق نشان دهید ."(2)

البته منابع دیگر به این آرزومندی امیرکه در فرمان حضور یافته،توافق ندارند. منابع دیگر، گفته اند که خانوادۀ سرداریحیی خان آرزو نمو ده بودند که امیر با محبوب السلطان ازدواج نماید. انگیزه را هم درین جسته اند که ازین طریق پای فرزندان ونواسه های یحیی خان بیشتر به درباریا حریم قدرت بازترمی شد.  . . .(3)

این مسأله هرچه باشد، در آن وقت جوابگوی تصمیم امیر بود که آن را در فقط ابراز کرده است. چارچوب زمانی که از طرف امیرتعیین شده تنها از بیقراری امیربرای دسترسی به محبوب السلطان حاکی نیست، این هم است که ساعت هارا تعیین کرده تا اورا به وقت معیین با خود گرفته ودرزمان ومکان معین برای امیر ببرند. اما بیچاره محبوب السلطان!
که چون ابزار بی جان وبی اراده وبی تصمیم ناگزیر بوده است که تعدادی بروند اورا بگیرند وتحویل امیر نمایند. طلبگاری آمرانه که فقط ازحوزۀ قدرت زورمندان برخاسته است، به دنبال ایجاب وقبول هم نیست. طلبگاری را نتایج از پیش معلوم حمل میکند. از آنروست که امیر طلبگاران را می فرستد که ضمن رعایت جونب نمایشی وعرفی، در وقت معین  "اسامی  مذکوره محبوب السطان " را بگیرند  و دریرج شمالی ارگ حضور امیر ببرند. . . . 
امیردر فرمان خود،محبت به اسلام وافغانستان و قوم را دلیل میاورد.


محبوب سلطان (علیا جناب) دختر سردار محمد یوسف خان

در بارۀ ادعای نخستین امیر هیچکس را هم توان سوالی نبوده است، که بپرسد چرا امیر صاحب ازین طریق به اسلام خدمت می کند؟ امیرصاحب که دارای چند زن دیگرحتی بالاترازحدودمعینۀ است که دین اسلام حد نهایی آن را با شرایطی ،چهار زن تعیین کرده است.
از ادعا های امیر نمی توان بی توجه ومکثی گذر نمود. امیر حبیب الله کسی نبود که نداند بیشتر از4زن نباید داشته باشد. او این مطلب راحتا درزمانی که به پادشاهی رسید میدانست . ازهمن رو در آن هنگام از هفت زنی که داشت سه تن را طلاق نمود تا صورت شرعی را برجای بیاورد. اما پسان ها او مانند همه خود کامگان تاریخ برای ارضا نیازهای خود ،توجیهات وتفسیرهای به دست آورد، که مانع شرعی و دینی نمی دید. در واقع  دین و روحانیون وفاداربه حاکمیت را درخدمت غرایزخویش به کمک طلبید.(4)
  
سوال خدمت او ازطریق آن ازدواج به اسلام به جایش؛ ببینیم که آن ازدواج چه خدمتی به افغانستان انجام میداد. منظور امیر درین قسمت هم روشن نیست. اگرمنظور اوشهزاده آوری بیشتردرافغانستان بوده ویا پنداشته بود که با افزایش شهزاده ها افغانستان گل وگلزار می شود!!، تیمورشاه و امیردوست محمد خان، آن گونۀ خدمت به افغانستان را پیشتر نشان داده بودند.  . .
در بارۀ خدمت به قوم تأمل بیشترروا است.


 . . .  خواستگاری بروند. انشاالله تعالی . فقط .امیر حبیب الله 
 . . .   همین نوشتۀ مرا هم جهت اسامی فوق نشان بدهید. فقط

امیرحبیب الله خان " سراج الملة والدین " دردستورنامه یی که به منظور دسترسی به محبوب سلطان نوشته، افزون برادعای خدمت به اسلام وافغانستان، آرزوی خویش را با این استدلال نیزتوجیه می کند، که " قوم واستخوان شریک هستیم ؛خون شریک هم شویم." درحالی که آن قوم شریکی واستخوان شریکی، دارای خون شریکی نیربود. البته درقوم دوستی امیرحبیب الله خان، مانند پدرش امیرعبدالرحمان خان وبقیه حاکمان جای گمانه زنی وتردیدی نیست. می توان گفت که یکی از پایه هایی که در راه حکومتداری به آن اتکا نمودند، قوم دوستی هم بود،اما درین مورد استدلال امیر پذیرفتنی نیست. حتا درانگیزۀ دسترسی امیر به محبوب سلطان نه اینکه قوم دوستی  مشهود نتواند باشد، نیات سیاسی او را نیز نمی توان دید. پس آن استدلال خونشریکی پذیرفتنی نیست. علاقه اش را باید در جای دیگری پیدا نمود.

انگیزۀ " سراج الملة والدین" ازحرص شهوت رانی وهوسبازی وزنباره گی اوبرخاسته است. اگرمنظور دریافت انگیزه های "مصاحیان" یا خانوادۀ پدری محبوب سلطان باشد، سزاوارتأمل است. ولی ازروی نتایج برجای مانده وآرزومندی هایی که مصاحبان برای نزدیکی به دربارامیر داشتند، میتوان انگیزۀ آنها را به خوبی شناخت. پس از آن که در سال 1902 ازدواج با محبوب سلطان صورت گرفت، مصاحبان وبه ویژه جوانان ایشان بیشترمقام های مهم نظامی و درباری را به دست آوردند و ازمحافظین مهم قصر شاهی شدند. تعداد زیادآنها به شمول محمد نادرخان،افزون بر دریافت رتبه های بلند نظامی، درسفر هند امیر

را همراهی نمودند. در واقع همه برادران محبوب سلطان وظایف مهمی را اشغال کردند. بهره گیری ازآن خویشاوندی نیزبود، که در آینده به برچیدن بساط آرزوی برگشت امان الله خان به تخت شاهی ، نقطۀ پایان نهاده شد.

 اما این هم باید گفته شود که اگر " مصاحبان" موافق می بودند  ویانه، در هر حال، لزوم دید امیرحبیب الله خان واینکه او تصمیم گرفته بود که محبوب سلطان باید زنش باشد، مصاحبان به عنوان صلاحیتداران دختر، ناگزیر به اجابت ازفرمان امیربودند. زیرا لزوم دید و خواست وآرزوی مطلق العنان جزمواقع استثنایی،(5) باید براورده می شد.؛ ومحبوب سلطان به عنوان انسانی قرار داشته در بافت نظم مردسالار، توان تردید لزوم دید امیر ومردان خانواده را نداشت. 
 این است که فقط امیـــر برای دسترسی به زنان بیشمار به ویژه زن درس خوانده و زیبایی چون محبوب سلطان،ازنیازهای خوشگذرانۀ او با زنان، وبا پشتوانۀ امکاناتی که مطلقیت در اختیار او نهاده بود،جنبه های اجرایی میافت. نیازهایی که اگر درمورد محبوب سلطان، توجیۀ خونشریکی پیدا می کرد، صد ها تن دیگر را که در حرم داشت، چه جوابی تواند بدهد. صدها زن دیگری که در دربارامیرمعصومانه می زیستند، و از قوم وعمو زاده های او هم نبودند،به دلیل همان حرص یادشده، در واقع محبوس آن هوسرانی امیر بودند.

درین پیوند لازم به یادآوری است که فضای سیاسی- فرهنگیی  به دست درازی های گسترده تر امیر موقع می داد. امیراگر می شنید که در پایتخت ویا بقیه مناطق کشور، زیبارویانی وجود دارند، می خواست که فقط دردرباراو باشند. . . .

 آن بینش وتوقع حریصانۀ او در محدودۀ چنان تمایلات زن خواهی بیشترقرار نداشت. هرپدید آیی وتولد نهاد واثری هم بایست مهرنام ولقب  او( حبیب ویا سراج) را می داشت. اگردرادارۀ امورزنان حرم، شب ویژه یی را " شب سراج " نامید، در بقیه موارد نیز" تمایل داشت،همه چیز بنام خودش منسوب گردد؛ مثلا ً : کوه سراج، (جبل السراج)، تپۀ سراج، (تپۀ بلخ کابل )، نهر سراج، بند سراج، رباط سراج، قلعۀ سراج، عمارت سراج، وده ها سراج دیگر." (6) سراج الاخبار و سراج التواریخ و" بیت العلوم مبارکۀ حبیبیۀ" را نیز باید افزود. . . .

-----

 

ویژه گی  فقط امیرحبیب الله خان در برابررنجدیده گان هزاره


مظالم امیرعبدالرحمان خان در برابر مردم هزارۀ کشورما را، می توان یکی ازوحشت آمیزترین سیاست های مطلق العنانی شمرد. نتایج آثارعمل سرکوبگرانه درقتل های جمعی،فراراجباری، به فروش رسانیدن وبه غلامی وکنیزی گرفتن وغصب دارایی وزمین های آنان چهره نموده است. اما امیرحبیب الله "سراج الملة والدین" که برثمرۀ خونبارسرکوب های پدرقهار خویش نشست، ازین موقعیت بی دردسر،چند رویکرد عفوه آمیز واز جمله گویا"مرحمت" چشم پوشانه از" بدی سابقۀ رعایا" ی هزاره داشت. در حالی که خانواده های اعیانی پس از بازگشت از هند وایران، امتیازات بیشماری را برای مرفه زیستن به دست میاوردند؛ مردم هزارۀ کشور از حد اقل  امکانات محروم بودند. با آن هم تنی چند از "میر ومیرزاده" را برای جلب همکاریی ویژه در نظر می گرفت. در سال 1322 ق. فرمانی داد که گوشه یی ازمصایب وارد شده بر پیکر مردم هزاره را نیر میتوان در آن یافت.

قسمت هایی از فرمان امیررا باز می نگریم :
" برضمایر اخلاص مظاهر . . . میر وارباب و . . . آقه سقال و تمامه رعایای طوایف هزاره واضح باد . . . به موجب این فرمان مرحمت  ترجمان بشمایان آگاه می نماییم :

اول ِ آن این می باشد که تا حال ملک و زمین شما مردم بمردمان مهاجر وناقل افغان داده می شد.  حکم کردیم که بعد ازین ملک وزمین شمایان بتصرف شمایان باشد و کشته گری می کرده باشید، زمین کشتی  شما میباشد. بمردم مهاجرین داده نشود .فقط

دوم اینکه اشخاصی که بخارج علاقه دولت خداداد او بدیگر دول فرار میباشند، همه را بموجب حکم اشتهار فرمان هذا اجازۀ وحکم دادیم که واپس به اوطان اصلی خود حاضر شوند وبخاطر جمعی بیایند از آنجمله فراریان هر قدرمیر و میرزاده باشند،بحضور حاضر شوند که دیده شوند وسرشتۀ گذران وبود وباش شان بخوبی و درستی بسته شود. وهر قدر که رعیتی وارباب باشد باوطان خود حاضر شوند اگر ملک آنها تا حال بمهاجر داده نشده باشد، بعد ازین  حکم کردیم که داده نشود. ملک خود ها راتصرف شده،آرام وآسوده می شوند وهر قدر نفری که قبل ازین حکم ملک وزمین شان بمهاجرین داده شده است، آنملک و زمین از مهاجرواپس گرفته نمیشود.وبه بدل آن از دیگر زمین های خالصه سرکاری که جدید جوی کشیده وآباد وقابل  زراعت است ملک وزمین داده می شود که آسوده شوند، وآرام باشند. انشاالله تعالی. واین را هم برا ی فراریان خارج علاقۀ دولت خداداد خبر میکنیم که اگر تا ماه میزان سنۀ یکهزار وسه صد وسه هجری در اوطان خود نیامدند باز زمین های آنها را خاره نمی مانیم. حکم ومی کنیم که بمردم مهاجر داده شود . فقط
واین حکم بر کل طوایف هزاره میباشد الا مردم هزارۀ شیخ علی کوه که تا له وبرفک باشد، ومردم جهارصده و قوم سلطان که مردمان فراری این سه موضع اگر ازخارج دولت خدا داد بیایند منظور داریم بدیگر جا زمین کشتمندی بقدر اندازۀ شان برای مرحمت  داده میشود  و در خود سه موضع مذکور  جا داده نمی شود . فقط
یکشنبه دوازدهم ماه رمضان المبارک سنۀ 1322"  
 (7)

این که چه تعداد ازمردم هزاره برگشتند،میرمحمد صدیق فرهنگ طی سوال مشابه پاسخ در خورپذیرش دارد. وی می نویسد : " وجود کتله های هزاره در خراسان وایران وبلوچستان انگلیسی وترکستان روسی نشان میدهد که یک عدۀ کافی از ایشان این کشور را برای  همیشه ترک گفتند . "(8)

با درنظرداشت جدا افتادگی های مهاجرین و مشکل وسایل اطلاع یابی از فرمان امیرو مشکل وسایل انتقالات، تردیدی برجای نمی ماند که تعداد بیشماری نتوانستند در خلال چند ماه وقت کم، به سرزمین آبای خویش برگشته و ملکیت های غصب شده را دوباره به دست بیاورند.

با آن هم وبا تمام جوانب اغواگرانه ومرحمت نمایی امیر، فقط نویسی او در این مورد حاکی از جلوه های همان تعدیلاتی است که به مطلق العنانی عبدالرحمان خان صورت گرفت. موارد دیگری مانند رهایی تعدادی از زندانیان به ویژه بستن سیاه چاه ها از کاهش میزان خشونت وبا حفظ جکومت مطلقه حاکی بود.

سرنگونی امیر فقط با وسایل قهری

هنگامی که در جامعۀ قرار داشته در زیر سیطرۀ مستبدان، تعدادی ازشهروندان اصلاح طلب آن سعی کرده اند،درزمینۀ چگونگی اداره حیات کشور خویش، با پیشنهادی سهیم شوند، واکنش تند وبی اعتنایی تحقیر آمیزدیکتاتورها ومستبدین رادیده اند. درنظام مطلق العنانی، خود سروبی اطلاع از فرهنگ سهمگیری بقیه شهروندان،شدت واکنش بیشتر است. وهنگامی که مستبدان ودیکتاتور ها همه راه ها را برای ابراز نظر دیگران می بندد، فقط یک راه را برای مخالفین مطرح می کند، که مصم به تغییر هستند. گلوله یی که در شکارگاه کله گوش سر امیر حبیب الله خان را شگافت، نماد فقط یک راه بود در برابرآن فقط اندیشی های خودبینانه ومطلق العنانی امیر. . . .
امیرعریضۀ عذرآمیزو مؤدبانه اصلاح طلبان مشروطه خواه را که به دین اسلام هم معتقد بودند، با تیغ خشم مطلقیت جواب داد وراه را برای قتل خود همواره نمود.
 زیرا پندارامیر این بود که فقط آن چه او اندیشیده بود؛ وبرای ادارۀ افغانستان ومردم آن انجام میداد ، درست بود وبس. برای دست درازی های مختلف توجیهات گوناگون داشت.و به قول شادروان حبیبی " این مملکت( افغانستان) را ملکیت شخصی خدا داد  . . ." (9) خود می پنداشت.
وقتی امیرریختن خون مولوی محمد سرورخان" واصف" را که درپای دار با صراحت از اصلاح طلبی  خود برمبنای باورداشت اسلامی اش دفاع نمود، نپذیرفت.(10)

واضح است که مسلمانی دیگران را نیز فقط  برمبنای قدرت خود می سنجید. زیرا با فرهنگ باورداشت های مطلقیت که برتعابیر مورد نیاز خویش از اسلام  وبرخی روحانیون جیره خوارنیزتکیه نموده بود، فقط خودرا بهترین مسلمان وبا صراحت و وضاحت سایۀ خدا معرفی می نمود. 
ویا وقتی که در برابر زن جسور خویش علیا جضرت سرور سلطان، مادرامان الله خان که با عیاشی ها وزنبارگی امیرمخالف بود،پیشامد زشت نمود(11)، وقتی که اعمال قبیح اودر جامعه شهرت میافت، مخالفت ونارضایتی  ونفرت نیز راه وچاره را در اندیشیدن به فقط اعدام او میافتند. دامنۀ آن نارضایتی ونفرت به داخل دربار وخارج دربار راه یافته بود. ازین رو آن فقط های برخاسته ازتحکم فرمانروایانه، فقط وسیلۀ قهری را دربطن خود پرورش داد. ناراضی های دارندۀ فکر واندیشه آرزو های دیگر که  نیاز زمانه نیز به ایشان لبیک میگفت،با مسدود دیدن همه راه ها و روزنه های ابراز نارضایتی، فقط یگانه راه را درپیش گرفتند ، که قتل امیربود. . .



رویکردهاو توضیحات
------------------------

1- امیر عبدالرحمان خان .تاج التواریخ .( سفرنامه وخاطرات امیر عبدالرحمن خان وتاریخ افغانستان. جلد دوم .  ص 326. ترجمۀ غلام مرتضی خان قندهاری. نشر مؤسسۀالازهر. 1379 . پشاور
2- اسدالله سراج. "رویداد های مهم زنده گی اعلیحضرت محمد نادرشاه شهید". صص 7 و 8 .  سال هـ . ش 1388 .مطبعۀ احمد. کابل افغانستان
3- مخالفین خانوادۀ سردار یحیی خان گفته اند که این خانواده زمینه را برای ازدواج محبوب  سلطان با امیر حبیب الله مساعد نمودند. با توجه به همین ذهنیت است که در کتاب مرحوم اسدالله سراج با تکیه بر طلبگاری امیر حبیب الله خان چنین آمده است :" اقدام طلبگاری امیر توسط فرمان مورخ سه شنبه 20 ماه محرم الحرام 1320هـ .ش. تسجیل گردیده است. واین خود حواب به آنانیست که ادعا دارند سردار محمدیوسف خان برای تقرب به دربار دختر خود راپیشکش نمود." ص 4 منبع بالا.  
4- به طور مثال نمونۀ پایان را  ببینیم   :
" مولوی عبدالرب قندهاری مدیرمعارف کابل وظیفه داشت برای هرزن حرم،القاب عربی تهیه کند وبرای ازدواج نامحدود امیرفتاوی شرعی برابر نماید. مثلا ً فتوا داده شد  که " تملک زنا ن از« دارالحرب» غیرمعدود وآزاد است چون پذر امیرجهاد کرده ونورستان را مسلمان ساخته است، پس آنجا حکم دارالحرب را داشته وشاه می تواند به هرتعدادی که زن از آنجابرای  خود بگیرد. . ." داکتر سید عبدالله کاظم . یک بررسی تحلیلی تاریخی زنان افغان زیر فشار عنعنه وتجدد. ص 110.کالیفورنیا. 2005
5- یکی ازموارد ابرازعلنی نارضایتی را درواکنش میرزمان الدین خان بدخشانی می بینیم . میرزمان الدین خان، مامور بارچالانی دربار،دعوت شرکت دریک جشن زنانه در ارگ را با این پاسخ رد نموده بود که:« من خود نوکر شاهم ولی خانمم نوکر کسی نیست ودر هیچ محفل رسمی شمولیت نمی ورزد . . .» غبار . جلد دوم . ص 27
6- غبار. افغانستان در مسیر تاریخ .ص 711
7- پوهاند سید سعدالدین هاشمی . نخستین کتاب در جنبش مشروطیت .(در ربع اول قرن بیستم ) جلد اول .ص131/133 . شورای  فرهنگی افغانستان. سویدن 1380
8- فرهنگ . افغانستان در پنج قزن اخیر.ص299
9- عبدالحی حبیبی. جنبش مشروطیت درافغانستان. ص5 پشاور1364. سازمان مهاجرین مسلمان افغانستان.
10- مولوی محمد سرورخان واصف لحظات پیش از اینکه به دهن توپ گذاشته شود، در کاغذی نوشته بود: " در حالیکه به آمنت با لله وملائکة  . . .  ایمان کامل داشتم، به حکم امیرکشته شدم ."( غبار.ص 718 مسیرتاریخ .)
11- علیاحضرت. مادرامان الله خان، آشکارا در محفل بزم وخوشگذرانۀ امیر یورش برده، او وهمراهانش را به باد نکوهش تند گرفته بود.

حیات "فقط"عبدالرحمان خانی
                                   تا زمانۀ امروزی
   

مظاهروچهره های فقط، در زمان امیرعبدالرحمان وبه ابتکار او پدید نیامد وبا مرگ امیرهم ناپدید نشد.ثمرۀ تلخ فقط امیراز درخت پرشاخ  وپیکراستبداد پیشینه وتاریخی وبا ویژه گیهای شرقی اش بر سرمردم افغانستان ریخت؛و با مرگ او دامن جامعه را رها نکرد .
چنان بود که با وجود تفاوت اندکی که درخلق وخوی عبدالرحمان خان وپسرش امیر حبیب الله خان وضاحت داشت،اما به سان تفاوت های بود که درشاخچه های یک درخت وجود دارد.
درچارچوب نیازنگرش به سیرحرکی وچهره های مشخص فقط ها، اززمانۀ امیرعبدالرحمان به بعد،بایسته به نظر میاید که ویژه گیهای حاکمیت چند دهه و گونه های فعل وانفعال فرمانروایی وفرماندهی را طرف تأمل قرار بدهیم . . .

 آنچه ازحضوراذیت بارسایۀ آن درخت پرریشه وپردانه بردوش جامعه چند دهۀ پسین سنگینی نموده، برخی  ازمظاهروجلوه های آن، اینهااند:


     -  فقط من
     -  فقط گروه من
     -  فقط دین من
     - فقط مذهب من
     - فقط تبارمن
     -  فقط زبان من
     -  فقط اندیشه و تصوروپنداشته های من
     -  فقط حزب من
     -  فقط تاریخ من
     -  فقط کشورمن
 -  فقط آهنگ من
       ؛ وفقط های دیگر.

امروز حمل این فقط ها درگفتارورفتارسیاسی واجرای امیال برخاسته ازآن، آسیب های جبران ناپذیری بر پیکرافغانستان ومناسبات اجتماعی آن میرساند. زیرا درجامعۀ ما مانند بقیه جوامعیی که دارای قومی،زبانی ، مذهبی و افکار و پنداشت های محتلف سیاسی است، اعتنا واحترام به وجود اجزای دیگرجزجدایی ناپذیرخرد وعقل متعالی است.
عدم گسست از آن فقط اندیشی ها، درواقع دل نکندن ازراه وروشی است،که درسیمای امیر عبدالرحمان خان از آن یاد نمودیم. نفی دیگران،توسل به اعدام وشکنجه ،نسل کشی ،وبی احترامی به دین وآیین ومذهب دیگران،فقدان تحمل به دگراندیش، ریشه درین فقط اندیشی برخاسته ازخوداندیشی به بهای نادیده گرفتن دیگران تا مرزخونریزیهای دل آزار دارد.

نیکویی گسست ازآن،زمانی میسر تواند بود، که ما این فقط گویی های زیانبار تاریخی، فرهنگی وسیاسی و مذهبی را دریابیم. درغیر آن تجویز هرنوع ادویه یی آمیخته با لعاب ورنگ دموکراسی گویی، بدون شناخت این درد تاریخی وموجود مداوایی نخواهد دید.
هنگام ابراز این نظر،فراموش ما نمیشود که نباید برآن مهر فقط را نهاد، تا جای گفتمان وتعاطی افکاروگوش دادن به سخن وبرداشت دگر اندیش از دست نرود.